|
آقای صدام!
امروز شما را ديديم که چند مرد نقابدار دستتان را گرفته بودند و به طرف طناب ِ دار هدايت میکردند. يکی از نقابداران نحوهی اعدام را توضيح میداد و شما با دقت به حرفهای او گوش میکرديد. از آن چشمان ِ عصبانی و خط و نشان کشيدنها خبری نبود. به آخر خط رسيده بوديد آقای صدام؛ به آخر خط.
چند ساعت بعد از اعدام، همان ۹۹درصد مردمی که هميشه در انتخابات به شما رای میدادند به خيابانها ريختند و از خوشحالی به رقص و پایکوبی پرداختند؛ همان مردمی که هزارهزار در سفرهای استانیتان به استقبال میشتافتند و شادمانی میکردند.
بدشانس بوديد آقای صدام؛ بدشانس! با آبرو نمُرديد. به اندازهی نيازف اقبالتان بلند نبود. حتی به اندازهی پينوشه شانس نياورديد؛ باورتان شده بود که خيلی قوی و قدرتمند هستيد؛ باورتان شده بود که مردم شما را دوست دارند؛ باورتان شده بود که پشت قدرتهای جهان را میتوانيد به خاک بماليد. اين شد که سربازان خارجی شما را مثل موش از سوراخ بيرون کشيدند، موهايتان را برای يافتن شپش جوريدند، مثل يک تبهکار به پای ميز محاکمه کشاندند و دست آخر با گردن شکسته روانهی قبرستانتان کردند. تازه بخت با شما يار بود که گير آمريکايیها افتاديد؛ اگر دست مردم خودتان میافتاديد، چه بسا چيزی از جسدتان باقی نمیمانـْد.
آقای صدام!
قدرت سياسی، چشم را کور میکند؛ گوش را کر؛ عقل را زايل. شما در طول حکومتتان ديکتاتورهايی را ديديد که با خفت و خواری از سَرير قدرت به زير کشيده شدند ولی عبرت نگرفتيد و به راه همانها رفتيد. گول خورديد آقای صدام؛ گول خورديد! گول ِ مردمی که فقط اجازهی تعريف کردن از شما داشتند؛ گول بادمجان دور ِ قابچينانی که شما را عاقلترين و داناترين و قدرتمندترين انسان ِ عراق، بلکه روی زمين ناميدند؛ گول دولتهای کاسبکار ِ غرب و شرق که بر آنچه در کشورتان میگذشت چشم بربستند و انسانيت را به نفت ارزان فروختند؛ گول نقاشیهای خودتان را خورديد که در و ديوار شهر را پوشانده بود و شما گمان میکرديد به همان بزرگی نقاشیهایتان هستيد. گول خورديد آقای صدام، و امروز بهای سنگين اين گول خوردن را با خفت پرداختيد.
آقای صدام!
به نظر عجيب میآيد که رهبران چند کشور ديگر، دُرست همان راهی را میروند که شما رفتيد و از آنچه بر شما رفت عبرت نمیگيرند، همانطور که شما عبرت نگرفتيد. آنها هم مثل شما فکر میکنند که عاقلترين و داناترين و قدرتمندترين شخصيت سياسی و مذهبیی کشورشان، و بلکه تمام جهان هستند؛ فکر میکنند از همهی مردم دنيا بيشتر میفهمند؛ فکر میکنند اگر کسی با روش کشورداریشان مخالفت کند، دشمن است؛ عامل بيگانه است؛ مزدور است. آزادی را از مردم و اهل ِ قلم میگيرند؛ مطبوعات را تعطيل میکنند؛ به کتابهای انتقادی اجازهی نشر نمیدهند؛ بر تصاوير ماهوارهای پارازيت میاندازند؛ سايتها را فيلتر میکنند؛ وبلاگنويسها را به زندان میافکنند؛ اهل فلسفه و فکر را با ارعاب به سکوت وامیدارند؛ اهل ِ علم را از کشور میرانند؛ آنگاه چشم به تلويزيون خودشان، به مطبوعات خودشان، به گردهمآيیهای خودشان میدوزند و کسانی را میبينند که دائم از آنها تعريف میکنند و مَجيز میگويند؛ در سفرهای استانی در مقابل قدمهاشان گاو و گوسفند میکشند و شعارهای حماسی سر میدهند.
در انتخابات هزارهزار حضور میيابند و به نمايندگانی که از صافیهای متعدد حکومتی گذشتهاند رای میدهند. خوشحالاند که صدای مخالفی شنيده نمیشود؛ خوشحالاند که در سلولهای يک متر در يک مترونيم، مخالفان فکریشان را به توبه وادار میکنند؛ خوشحالاند که مردم در سرما و گرما، در راهپيمايیها و رایگيریها حضور میيابند. لبهای هر آنکس که به عاقبت امثال شما اشاره کند و هشدار دهد میدوزند. قدرت، چشم آنها را مثل چشم شما کور، گوش آنها را مثل گوش شما کر، و عقل آنها را هم مثل عقل شما زايل کرده است.
آقای صدام!
کار خيری که در زمان حياتتان انجام نداديد، کاش لااقل مرگ ذليلانهتان، باعث بيداری هممرامانتان شود؛ کاش با آبرو بميرند؛ کاش کسی آرزوی مرگشان را نکند؛ کاش کسی با نفرت و استهزا به آنها نگويد در جهنم منتظر ديکتاتورهای بعدی باشيد...
|